گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

دیروز، کل روز و شب عکس های قدیمی را مرور می کردم. عکس های سالهای دور، نزدیک. همین چند ماه و چند سالی که گذشت. رد زمان روی همه چیز می افتد. من درد را در همه سالهایی که گذشت با همه تنم، جانم ،روحم لمس کردم. من همه قدرتم را این روزها که کمتر گریه می کنم و بیشتر فکر به دردهایی مدیونم که روحم را شکست و ساخت. من همه هر روز افتادن و بلند شدن هایم را به اشک های شب های سرد زمستانهای تنهایی و غربت و غم مدیونم. این روزها با همین قلبی که می تپد و همین دستها که می نویسد و همین تنی که طوفان ها را گذرانده همه دنیا را به مبارزه می طلبم. انگار که قدرتمندترین روی زمینم. با همین قلب. با همین قلب. با همین قلب. 

 

نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 19:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

 پاکت نامه باز شده ای ست 

دوست داشتن،

رازهایش فاش شده

هر کلمه در دست کودکی 

به سویی می دود

 

قلبم در دستهایم می تپد

بال در آورده 

پرواز می کند. 

 

پ.ن:

- آرامشم را با تمام دنیا عوض نمی کنم. حس خوب خانه و دوست داشتن و چایی و آفتاب و مهربانی را.

- گفت دنیایم را دوست ندارم. گفتم دنیایت را عوض کن. 

- تو آسمان منی!

 

نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 11:40 توسط مرضیه احرامی| |

هزار روز گذشته است

امروز بچه ها شعار می دادند هزار روز گذشته است. هزار روز؟ هزار روز از نبودنهای کشدار ، از بی تو بسر شدنهای دلتنگ. هزار روز گذشته است که تو هر روزش دیرتر و دورتر شده ای. دورتر از کتانی ها و پیاده روها و دل من. دل بی سامان من!‌

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 0:11 توسط مرضیه احرامی| |

...

مدام به خودم هی می زنم که چیزهای خوب یادم نرود. مدام چشمهایم را می بندم و به دلم یاد می آورم که چیزهای خوب و آدمهای خوب و حرفهای خوب یعنی چه. دلم شده است یک تکه سنگ کوچک و تنها. می تپد اما نه سرخوشانه . حس می کنم دارم خودم را فراموش می کنم. یا شاید فراموش کرده ام، فراموش شده ام. جهان با همه پهناوری و بزرگی اش شده است یک کف دست، یک کاناپه، یک اتاق، یک خانه. و من روح سرگردانی که مدام راه می روم، فکر می کنم، با خودم حرف می زنم و خوشحال نیستم. این روزها حتی غمگین هم نیستم. این روزها هیچم. یک هیچ بزرگ و کشدار. 

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ آبان۱۳۹۳ساعت 15:26 توسط مرضیه احرامی| |

...

بلعیده است مرا 

شهر

نهنگ سیاه وحشی 

در آبهای آزاد

 

من ماهی رودخانه تو بودم!

 

پ.ن:

- انگار که دنیا دارد تمام می شود. انگار که هیچ به هیچ!

- چطور می شود که آتشفشانی آنگونه، اینگونه سرد شود، سرد ؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 11:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمین گرد نیست

مثلثی است که اضلاعش 

دستان توست

جایی که من را 

از تمام جهان 

جدا کردی


زمین

مشتی کوچک است 

تپنده و تاریک 

که در میان تنم 

رد پاهای تو را 

حبس کرده است! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم!‌


نوشته شده در جمعه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 14:1 توسط مرضیه احرامی| |

...

بیزارم از زمان

که می گذرد 

و تو را محو می کند


لبهایم را ببوس


خاکسترها را 

باد برده است

آتش به پا کن! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم. 

- ماییم و نوای بی نوایی !! 


نوشته شده در سه شنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۳ساعت 19:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمانی به جسم آدمی تجاوز میشود و گاهی به روحش و بی شک نوع دوم بسیار دردناکتر است.


پ.ن:

_ ندارد! 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 21:57 توسط مرضیه احرامی| |

...

 گوش ماهی ها 

به گوشهایم چسبیده اند

دریا در من 

سر به صخره می کوبد 

نهنگ افسرده ی تنم

خودش را به خشکی رسانده

دارد می میرد! 


پ.ن:

- از این همه بی اعتنایی آدمها به زندگی، به روزها که می گذرد، به زمستان‌، به دردهای همه گیر،‌ به عشق، دلم می گیرد. 

- من به تو فکر می کنم. 


نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی۱۳۹۲ساعت 16:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

در من بزرگ می شوی 

استخوانهایم را می شکنی 

از پوستم بیرون می آیی 


با چشم های من گریه می کنی 

با لب هایم

دلم 

دوست می داری 


پوسته ی فراموش شده ای هستم

تو را 

با خود همه جا می برم! 


پ.ن:

- در من بزرگ شده ای ! 

- من گم شده ام!‌


نوشته شده در شنبه ۷ دی۱۳۹۲ساعت 15:8 توسط مرضیه احرامی| |