گنجشک خیس
مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود
... يك آدمهايي توي اين دنيا هستند كه تعادل دنيا را حفظ مي كنند. همان آدمهايي كه وقتي از كنارت رد مي شوند و چشم تو چشم مي شويد لبخند مي زنند. همان آدمهايي كه وقتي جزوه ها و كيفت وسط خيابان پخش و پلا مي شود مي ايستند و كمكت مي كنند كه جمع و جورشان كني . همان آدمهايي كه نگاهشان آرام است و هر چه وجودشان را موشكافانه مي جويي، بدي قابل ملاحظه اي نمي بيني. همان آدمهايي كه هر وقت بخواهي هستند. وقتي دلت گرفته و اشك، وقتي خوشحالي و باز اشك. اين جور آدمها شبيه وزنه هايي هستند كه نمي گذارند زندگي ما آدمهاي تعادل بر هم زن واژگون شود و بيافتد . اين جور آدمها با نگاهشهان دنيا را آرام مي كنند. پ.ن: - يك پيرمردي سالهاست كه سر خيابان برزيل مي ايستد و صدا مي زند : آدامسي ، آدامس. - به آقاي راننده تاكسي مي گويم ببخشيد پول خرد ندارم. مهربان نگاهم مي كند و مي گويد مهم نيست دخترم ، مهمان من باش. ... از آن لحظه هايي كه يك ترس هول آور آوار مي شود توي دلت. از آن روزهايي كه از صبح يك بغض بزرگ مي چسبد بيخ گلويت. حالا تو هي بخند. حالا هي خودت را بي خيال نشان بده به همه ي آدمهاي زندگي ات. حالا تو هي تلاش كن كه نفهمد كسي اين بغض ريشه دار سالهاي سالت را. چقدر روز كش دار مي شود وقتي ترس توي وجودت است. چقدر زن بودن و كوچك بودنم بزرگ مي شود وقتي ترس هي سر ريز مي كند و هي دوباره و دوباره. ديشب يكي از شبهاي كابوس بود و باز امروزش همين ترس هول آور است و آوار. يكي از همين روزهاي نزديك، دلتنگي و ترس مرا خفه مي كند. يكي از همين روزهاي نزديك، ميميرم براي صداي هميشه رفته ي تو. يكي از همين روزها مرد كابوسهايم مرا مي كشد. مرا مي كشد و تمام مي كند دردم را. يكي از همين روزهاي نزديك درخت بزرگ و ريشه دار ترس هاي من مي افتد و صدايش گوش فلك را كر مي كند. مي روم يك ليوان آب سرد بخورم و خودم را بياندازم توي خيابانهاي سركش. خودم را گم كنم بين آدمهاي گرسنه و تنهايي كه حتي ناي ديدن همديگر را هم ندارند اين روزها. پ.ن: - دلم مي خواهد برايم شعر بگويي. - غير از اين دلم هيچ چيز ديگري نمي خواهد. كتاني هاي سفيدم را مي پوشم خودم را به پيچ هاي امين الدوله گره مي زنم ارديبهشت است در مركز جهان ايستاده ام و قلبم طبل مي کوبد! پ.ن: - تو نيستي كه ببيني. - چقدر اين روزي كه مال توست بدون تو اندوه بار است. چقدر دلم مي خواهد كمي از دستهايت هديه امروز زن بودن من باشد. چقدر دلم مي خواهد همين امروز كمي باز مادرم باشي. ... روزهايم را مورچه ها به دندان گرفته اند آرام و بي صدا انبار مي كنند ثانيه هايم آب و دانه مي شود برای زمستانی که در راه است! پ.ن: - دلتنگم. دلتنگي ای كه مزه اندوه دارد. - ارديبهشت ماه ما بود. ماه پيچ هاي امين الدوله و كتاني هاي سفيد. ماه شب هاي چهارده و ماه تمام. ماه دلتنگي مدام براي مادرم. ارديبهشت بوي بهار نارنج مي دهد كه خواهرم با دستهاي خودش از زمين جمع مي كند و برايم مي فرستد. ارديبهشت بوي دلتنگي مي دهد براي خودم. تو . مادرم و اين روزها دلتنگي عميق و كش دار براي دستهاي پدرم! - من بزرگ شده ام؟ يك اتفاق عميق در روحم رخ داده است. انگار كه شاخه ي يك درخت كهنسالم. انگار كه جزء يك كل بزرگم. انگار بهار دارد جوانه مي زند. در روزنامه صبح مي خواني قطاري كه هر روز مسافرهايش را در ايستگاه تو پياده مي كرد از ريل خارج شده است روزنامه را تا مي كني عصايت را به سنگفرش مي كوبي و باز لام تا كام نمي گويي ! پ.ن: - هیچ چیز دل انگیزتر از یاد تو نیست در سرم. - یک وقتهایی سکوت ویران می کند. یک وقتهای دیگری می سازد! - اردیبهشت ماه من است. ... دستهاي آدمها با من حرف مي زنند. وقتي با يك آدم تازه و نو مواجه مي شوم اول نگاهم سر مي خورد به دستهايش. دستهاي آدمها برايم مهم است. توي ذهنم آدمها با طرح دستها و كشيده گي انگشتها و ناخن ها و رنگ شان طبقه بندي مي شوند. گاهي شباهت دستهاي آدمها متعجبم مي كند. دست آدمهاي زندگي ام را هميشه توي دستهايم مي گيرم. با لمس دستها آدم ها آرام مي شوند آن هم درست وقتي همه ناآرامي هاي دنيا ريخته باشد توي دلشان. بعضي دستها هميشه سردند. بعضي هاشان هميشه گرم. بعضي دستها بزرگ است مثل دست پدرم. آنقدر بزرگ كه دستهاي من توي دستهايش گم مي شود. بعضي دستها هميشه دريغ مي شوند. بعضي دستها سخاوتمندانه قسمت مي كنند. من دستهاي آدمها را دوست دارم! نزديكي اما نزديك هم دور شده است دستم را دراز مي كنم سايه ات به انگشتهايم مي خورد بيا و برايم كشتي بساز مي خواهم اين خيابانها را دريا كنم و پرچم سفيد را بالا بياورم آنوقت كنارم بنشيني و حفره عميق سياهي را كه پيشترها جاي تو بود پر كني! پ.ن: - براي يك آدم عينكي هيچ چيز بدتر و عذاب آورتر از اين نيست كه عينكش ناسازگار شود و زندگي تيره و تار! - من درد تو را ز دست آسان ندهم. دارم گريه مي كنم انگار كه قلبم تكه ابري است، مي بارد تمام مي شود باران توي رگهايم بالا و پايين مي رود تو اما، زمين سردي شده اي كه رودخانه هم حاصلخيزت نمي كند ! پ.ن: - دقت كنيد كه مغزتان به چهار بخش كاملا مساوي تقسيم شده باشد و هر تكه اش را طنابي بسته اند و چهار نفر از چهار طرف طناب ها را مي كشند. چه تصوير هولناكي. دارم متلاشي مي شوم. - كلا همه اين چيزها براي چه؟ - يك سوالي ذهنم را مشغول كرده كه اين خانم ها و آقايون گشت ارشادي كه سر ميدان ونك ايستاده اند خود خودشان با هم چه نسبتي دارند دقيقا كه اين همه با محبت و عشوه و خوشحالند با هم؟ دقيقا هم اگر نه كلا چه نسبتي دارند؟ برم از خودشون بپرسم؟ - يك چيزي كم است. يك چيزي كه خيلي بزرگ و عميق و مهم بوده است كم است. ... گوزن جوان تكه اي از پيراهنم لاي شاخ هايت جا مانده راه كه مي روي عطر عشق بازي مان جنگل را پر مي كند ! پ.ن: - خب، يك روزهايي با همه ي حس هاي بدي كه دارد، با همه ي تناقضاتي كه مي ريزد توي جانت يك خوبي هايي هم دارد كه همين حس هاي بد تو را از جايت بلند مي كند. راهت مي اندازد. يادت مي اندازد. بايد جلو بروي. - و بهار كه دارد مي آيد تند تند و هي همه ي سلولهاي مغزم بوي شكوفه هاي سيب مي دهد. - كلا من بنده آن دمم كه ساقي گويد... ! ... هي عزيز دل زندگي يك رويي دارد كه غمگينت مي كند. يك رويي كه اندوه دارد. ابر دارد. انگار كه يك بعد از ظهر دلگير پاييز باشد. تو توي خانه تنها باشي و همه غصه هاي عالم هوار شده باشد روي دلت. بعله. زندگي يك همچين رويي دارد. اندوه دارد اما توي اين اندوه يك احساس خوشايندي هم هست. چيزي شبيه يك فنجان چاي توي همان بعد از ظهر دلگير. يك چيزي توي جانت مي ريزد اين اندوه كه بزرگ مي كند روحت را. اين صبرها ، اين اشك ها ، اين غصه هاي مدام يك جايي ته نشين مي شود. يك جايي توي روحت مي نشيند و يك روزي به دادت مي رسد. من را نگاه كن. قصه زندگي ام را هزار بار با تمام سلولهايت حس كرده اي. همه ي آن دردها و كابوس ها را. همه لحظه هايي كه دنيا تمام شد و باز صبح چشمهايم را باز كردم. همه آن شب هايي كه اشك ريختم كه كاش تمام شود. همه ي تنهايي هايي كه درد شد توي پاهايم. همه عشقي كه تلنبار شد روي قلبم و تجاوز به دستهايي كه تنها نوشته بود و هيچ بد بودني را بلد نبود. آشفته خوابي هايم يادت هست؟ آن درد عظيمي كه سالها گره شده بود توي گلويم را چه؟ آن انزواي خاكستري و تلخ را؟ تو كه بهتر از هر كسي مي داني. تو كه بيشتر از هر كس شنيده اي، ديده اي،حس كرده اي با همه ي تنت. حس كرده اي مرا وقتي كابوس خواب از چشمهايم مي گيرد. وقتي نفسم تنگ مي شود از اين زندگي. عزيز دل زخم روي پايم خوب شد. زخم دلم ديگر تازه نيست. دلتنگي ها توي روزمرگي ها گم شده. من هنوز زنده ام و همه آن روزها ته نشين شده است توي وجودم. ديگر حرفها ديوانه ام نمي كند. ديگر آدمها و رنگهايشان معني اش را از دست داده. همه چيز كوچك شده. من بزرگ شده ام. آنقدر بزرگ كه ديگر با تلنگر نمي شكنم. بگذار اين روزها بگذرد. بگذار اندوه ردش را روي تنت بياندازد. نترس از درد. از بي خوابي ها. از دلتنگي هاي مدام. از روزهاي بي رنگ. نترس از اين اشك هاي گرم كه هي مي چكد روي گونه هاي نازنينت. بگذار اين روزها بگذرد. بگذار تنهايي هر چقدر مي خواهد بزرگ شود. نترس. نترس از اين روزها. آغوشت را باز كن. آغوش بزرگ مهربانت را باز كن. پ.ن: - نجات دهنده ي من! - تو خط كشيدي روي همه بدي ها. روي همه و تمام انزواي من. تو پيله ام را پاره كردي. يادم دادي بخندم. بلند بلند. توي خيابان . تو يادم انداختي زنده ام. تو با آن آغوش بزرگت. تو مادرم بودي وقتي دوباره متولد شدم. - غمگين نباش!


