گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

مدام به خودم هی می زنم که چیزهای خوب یادم نرود. مدام چشمهایم را می بندم و به دلم یاد می آورم که چیزهای خوب و آدمهای خوب و حرفهای خوب یعنی چه. دلم شده است یک تکه سنگ کوچک و تنها. می تپد اما نه سرخوشانه . حس می کنم دارم خودم را فراموش می کنم. یا شاید فراموش کرده ام، فراموش شده ام. جهان با همه پهناوری و بزرگی اش شده است یک کف دست، یک کاناپه، یک اتاق، یک خانه. و من روح سرگردانی که مدام راه می روم، فکر می کنم، با خودم حرف می زنم و خوشحال نیستم. این روزها حتی غمگین هم نیستم. این روزها هیچم. یک هیچ بزرگ و کشدار. 

نوشته شده در سه شنبه 27 آبان1393ساعت 15:26 توسط مرضیه احرامی| |

...

بلعیده است مرا 

شهر

نهنگ سیاه وحشی 

در آبهای آزاد

 

من ماهی رودخانه تو بودم!

 

پ.ن:

- انگار که دنیا دارد تمام می شود. انگار که هیچ به هیچ!

- چطور می شود که آتشفشانی آنگونه، اینگونه سرد شود، سرد ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 11:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمین گرد نیست

مثلثی است که اضلاعش 

دستان توست

جایی که من را 

از تمام جهان 

جدا کردی


زمین

مشتی کوچک است 

تپنده و تاریک 

که در میان تنم 

رد پاهای تو را 

حبس کرده است! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم!‌


نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت1393ساعت 14:1 توسط مرضیه احرامی| |

...

بیزارم از زمان

که می گذرد 

و تو را محو می کند


لبهایم را ببوس


خاکسترها را 

باد برده است

آتش به پا کن! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم. 

- ماییم و نوای بی نوایی !! 


نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین1393ساعت 19:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمانی به جسم آدمی تجاوز میشود و گاهی به روحش و بی شک نوع دوم بسیار دردناکتر است.


پ.ن:

_ ندارد! 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 21:57 توسط مرضیه احرامی| |

...

 گوش ماهی ها 

به گوشهایم چسبیده اند

دریا در من 

سر به صخره می کوبد 

نهنگ افسرده ی تنم

خودش را به خشکی رسانده

دارد می میرد! 


پ.ن:

- از این همه بی اعتنایی آدمها به زندگی، به روزها که می گذرد، به زمستان‌، به دردهای همه گیر،‌ به عشق، دلم می گیرد. 

- من به تو فکر می کنم. 


نوشته شده در سه شنبه 24 دی1392ساعت 16:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

در من بزرگ می شوی 

استخوانهایم را می شکنی 

از پوستم بیرون می آیی 


با چشم های من گریه می کنی 

با لب هایم

دلم 

دوست می داری 


پوسته ی فراموش شده ای هستم

تو را 

با خود همه جا می برم! 


پ.ن:

- در من بزرگ شده ای ! 

- من گم شده ام!‌


نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 15:8 توسط مرضیه احرامی| |


...

دستش را روی دستهایم می گذارد


تنهاتر می شوم

با اندوه ! 


پ.ن:

- بی بی هم رفت.

- دوستی عمیقی است بین ما. 

- چطور می شود یکی از این همه آدمی که من هر روز می بینم تو نباشی؟ یعنی شهر اینقدر بزرگ است؟

- مادرم گل نرگس دوست داشت. 


نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1392ساعت 13:11 توسط مرضیه احرامی| |

...

بعضی آدمها خیلی آدم اند. خیلی بیشتر از معمول این روزگار. آنقدر که به خودت، به این روزها، به این شهر، به این مردم مدام و مکرر شک می کنی. آنقدر خالص و عجیب اند که یک چیزی توی قلبت جابجا می شود انگار. یک چیزی که گم شده است و گاهی گداری یکی بیدارش می کند. بعضی آدمها خیلی خوبند،‌آنقدر که دلت می خواهد بنشینی و همه غصه ها و خنده هایت را ، همه آرامش و زندگی ات را فدایشان کنی. دلت می خواهد بنشینی و نگاهشان کنی تا دلت خنک شود. بعضی آدمها آنقدر آدمند که همه بدی ها را از یادت می برند. 


پ.ن:

- خیلی شلوغم. خیلی زیاد. پر از خط و ربط و کار و بار و یار و غار. 

- من عاشق همه آدمهای آدمم. 


نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392ساعت 12:59 توسط مرضیه احرامی| |

… 


شهر بزرگ شده است. آدم ها بزرگ شده اند. فاصله بزرگ شده است. تو / درست چند قدم آنطرفتر نفس مي كشي/ توي همين شهر/ شهر اما بزرگ شده است.




نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 2:37 توسط مرضیه احرامی| |