گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

بلعیده است مرا 

شهر

نهنگ سیاه وحشی 

در آبهای آزاد

 

من ماهی رودخانه تو بودم!

 

پ.ن:

- انگار که دنیا دارد تمام می شود. انگار که هیچ به هیچ!

- چطور می شود که آتشفشانی آنگونه، اینگونه سرد شود، سرد ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 11:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمین گرد نیست

مثلثی است که اضلاعش 

دستان توست

جایی که من را 

از تمام جهان 

جدا کردی


زمین

مشتی کوچک است 

تپنده و تاریک 

که در میان تنم 

رد پاهای تو را 

حبس کرده است! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم!‌


نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت1393ساعت 14:1 توسط مرضیه احرامی| |

...

بیزارم از زمان

که می گذرد 

و تو را محو می کند


لبهایم را ببوس


خاکسترها را 

باد برده است

آتش به پا کن! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم. 

- ماییم و نوای بی نوایی !! 


نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین1393ساعت 19:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمانی به جسم آدمی تجاوز میشود و گاهی به روحش و بی شک نوع دوم بسیار دردناکتر است.


پ.ن:

_ ندارد! 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 21:57 توسط مرضیه احرامی| |

...

 گوش ماهی ها 

به گوشهایم چسبیده اند

دریا در من 

سر به صخره می کوبد 

نهنگ افسرده ی تنم

خودش را به خشکی رسانده

دارد می میرد! 


پ.ن:

- از این همه بی اعتنایی آدمها به زندگی، به روزها که می گذرد، به زمستان‌، به دردهای همه گیر،‌ به عشق، دلم می گیرد. 

- من به تو فکر می کنم. 


نوشته شده در سه شنبه 24 دی1392ساعت 16:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

در من بزرگ می شوی 

استخوانهایم را می شکنی 

از پوستم بیرون می آیی 


با چشم های من گریه می کنی 

با لب هایم

دلم 

دوست می داری 


پوسته ی فراموش شده ای هستم

تو را 

با خود همه جا می برم! 


پ.ن:

- در من بزرگ شده ای ! 

- من گم شده ام!‌


نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 15:8 توسط مرضیه احرامی| |


...

دستش را روی دستهایم می گذارد


تنهاتر می شوم

با اندوه ! 


پ.ن:

- بی بی هم رفت.

- دوستی عمیقی است بین ما. 

- چطور می شود یکی از این همه آدمی که من هر روز می بینم تو نباشی؟ یعنی شهر اینقدر بزرگ است؟

- مادرم گل نرگس دوست داشت. 


نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1392ساعت 13:11 توسط مرضیه احرامی| |

...

بعضی آدمها خیلی آدم اند. خیلی بیشتر از معمول این روزگار. آنقدر که به خودت، به این روزها، به این شهر، به این مردم مدام و مکرر شک می کنی. آنقدر خالص و عجیب اند که یک چیزی توی قلبت جابجا می شود انگار. یک چیزی که گم شده است و گاهی گداری یکی بیدارش می کند. بعضی آدمها خیلی خوبند،‌آنقدر که دلت می خواهد بنشینی و همه غصه ها و خنده هایت را ، همه آرامش و زندگی ات را فدایشان کنی. دلت می خواهد بنشینی و نگاهشان کنی تا دلت خنک شود. بعضی آدمها آنقدر آدمند که همه بدی ها را از یادت می برند. 


پ.ن:

- خیلی شلوغم. خیلی زیاد. پر از خط و ربط و کار و بار و یار و غار. 

- من عاشق همه آدمهای آدمم. 


نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392ساعت 12:59 توسط مرضیه احرامی| |

… 


شهر بزرگ شده است. آدم ها بزرگ شده اند. فاصله بزرگ شده است. تو / درست چند قدم آنطرفتر نفس مي كشي/ توي همين شهر/ شهر اما بزرگ شده است.




نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 2:37 توسط مرضیه احرامی| |

...

...

رفتن فعل تلخی است

با هر زبانی که صرف شود

آغاز دربه دری است


تا گلو در غم فرو رفته ام

رفته ام! 


پ.ن:

- دست من نیست که همه آدمها شبیه تو شده اند باز. این آدمها، این شهر، این پیاده روها پر شده است از تویی که رفته ای اما هستی. تویی که جا خوش کرده ای توی همه لحظه هایم. عذاب بزرگی است! 

- ... ! 

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1392ساعت 22:7 توسط مرضیه احرامی| |