گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

 روزي كه مي رفتي، همان روز ارديبهشت ماه، همان روزي كه دنيا خراب شد و من تمام شدم، همان روز همان سال پر اندوه هيچ فكر مي كردي سالهاي سال بعد از رفتنت من هنوز غروب يك زمستان كشدار و كسالت بار به ياد تو گريه مي كنم؟ هيچ فكر مي كردي كه هيچ چيز توي قلب من تمام نمي شود؟ هيچ فكر مي كردي آنچه بعد از تو ادامه دارد زندگي نيست؟ تمام روزهايي كه خودم را حس كرده ام،‌ خودم بوده ام و يك شادي كيف آور زير پوستم موج مي زده همان روزهايي بود كه كنار تو پياده روها را بالا و پايين مي كردم.  همان روزهايي كه دنيا روي خوش مهربانش را به من نشان داده بود و ديگر هيچ گاه تكرار نشد. تو طوفان بودي توي زندگي من. طوفاني كه همه چيز را خراب كرد و حتا يكبار پشت سرش را نگاه نكرد تا من ويران شده را ببنيد. 

(بخشي از رمانی كه دارد بازنويسي مي شود و شايد روزي چاپ شد! ) 

پ.ن:

- كاش تو خوب باشي وقتي من اين همه غمگينم. 

- سه شنبه خدا كوه را آفريد.

- اشك هايم تمام نمي شود. 

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ دی۱۳۹۴ساعت 16:56 توسط مرضیه احرامی| |

...

اين روزها يك ترس عجيب افتاده است به جانم. ترس از آدمها. ترس از همه آنهايي كه هر روز مي بينم و معاشرت مي كنم و همه آنهايي كه نمي بينم و دنيايشان از دنياي كوچك من جداست. اين همه تفاوت، اين همه رنگ و بي رنگي، اين همه صدا و نشانه مي ترساندم. اين كه همه اين حجم بزرگي كه بشريت است اسمش، به طرز رقت انگيزي تنهاست و اينكه تلاش هاي اين حجم بزرگ براي ساختن زندگي و دنيا روز به روز به تجربه هاي غمگين تري منجر مي شود. اين روزها من دارم با يك ترس بزرگ زندگي مي كنم.  

 

پ.ن:

- خطاب به مخاطب خاص: نگران نباشيد. خوبم. اين روزها بيشتر در كانال تلگرام مي نويسم و كمتر به اينجا سر مي زنم. نشاني تلگرام را نوشته ام. مي توانيد آنجا من را دنبال كنيد. 

telegram.me/mehrzan

- اينجايي كه نشسته ام خيلي سرد است. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ دی۱۳۹۴ساعت 13:0 توسط مرضیه احرامی| |

...

دنيا دارد تمام مي شود

همه جا جنگ است

آدمها همديگر را مي كشند

رنگ سال سرخ  است

               خون

كانالهاي تلويزيون

بوي باروت مي دهد

صداي بمب

 

دنيا دارد تمام مي شود

بيا فرار كنيم

كشتي نوح لنگر گرفته است

جايي كه شاخه گل نازكي

روييده !

 

پ.ن:

- دلشوره مي گيرم از اين همه دلتنگي.

- دلشوره مي گيرم از اين ...

- دلشوره !!

نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر۱۳۹۴ساعت 15:3 توسط مرضیه احرامی| |

...

شانزده سالم بود که از " مرضیه " خوشم اومد.چندخونه اونوتر از ما زندگی می کردن.اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی که عاشق شدی .عشق رو باید ذره ذره می ریختی تو خودت.شبها باهاش گریه می کردی.صبح ها باهاش بیدار می شدی و گاهی می بردیش سر کلاس. "مرضیه" دو سال بعدش شوهرکرد. 20 سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد. خیلی شبیه "مرضیه" بود. رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود. تو 25 سالگی از همکارم خوشم اومد. تن صداش شبیه " مرضیه" بود. تو 30 سالگی از دختر مستاجرمون که شبیه  "مرضیه" می خند ید. تو 40 سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان که موهاشو مثل "مرضیه" از یه طرف می ریخت تو صورتش. میترسم "مرضیه".خیلی میترسم. هشتاد یا صد سال ام بشه همش تو رو ببینم که هر بار یک جوری داری دست به سرم می کنی. 

" حمید جدیدی" 

 

پ.ن:

- همیشه فکر می کردم اینکه همه آدمها بشوند یک نفر، بشوند یک دست و یک چشم و یک حالت لبخند فقط برای من پیش آمده. این متن را که خواندم حس کردم انگار همه آدمها دچارند. دچار یکی که نیست و نبودنش پر از بودن است. آدمی که یک روزی رفته است اما خودش را نبرده و با همه ابعاد چسبیده است به زندگیت. آدمی که نیست اما همان لحظه های بودنش بودن این روزهایت را ساخته. 

- ندارد. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۴ساعت 16:38 توسط مرضیه احرامی| |

...

به من چشم دوخته است 

قلبش را با دستهاي من تميز مي كند

با من مي خوابد 

بيدار مي شود

ترانه هايم را 

روي تنش مي نويسد

من برايش ليمو مي چكانم در آب گرم

او موهايم را تاب مي دهد 

با هم يك تصوير را از پنجره مي بينيم

بيرون باد مي وزد 

 برف می بارد

دل من اما گرم است! 

 

پ.ن: 

- بگذار تمام شود. چنگ زدن به رشته های پوسیده همه چیز را خراب می کند. گاهی بهتر است همه چیز وقتی خیلی خوب است تمام شود. 

 

نوشته شده در دوشنبه ۲ آذر۱۳۹۴ساعت 15:35 توسط مرضیه احرامی| |

...

رد پايم را دنبال مي كني 

بر مي گردم و تو را مي بينم 

پاهايم را روي زمين فشار مي دهم 

بيا 

در را باز مي گذارم

پیش از آن که باران رد پاها را با خود ببرد!

 

پ.ن:

- تو هيچ وقت حتا كمي كمرنگ هم نشدي. استوار، بي هيچ خط و خشي همه جاي زندگي ام هستي. 

- تو آسمان مني.

 - هميشه اينجا را بيشتر از همه شبكه هاي اجتماعي دوست داشته ام. دنج است و كم رفت و آمد. انگار با خودت درد و دل مي كني و يك تعداد دوستهاي قديمي اصيل. اما اين روزها دلم خواسته كه يك كانال در تلگرام داشته باشم و گاهي چيزهايي بنويسم. اگر از دوستان اصيل قديم كسي دلش مي خواهد مي تواند آنجا هم من را بخواند. 

telegram.me/mehrzan

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان۱۳۹۴ساعت 15:59 توسط مرضیه احرامی| |

...

من دارم زندگی ام را می کنم. کم یا زیاد. خوب یا بد. هنوز خیلی چیزها خوشحالم می کند، همین شمعدانی ها، همین گلوله های رنگی کاموا ، همین  پاییز. هنوز می توانم بخندم. می توانم وقتی دنیا روی سرم آوار می شود باز هم دستهایم را به زانویم بگیرم و بلند شوم. برای خودم ناراحت نیستم. برای آنهایی ناراحتم که مدام به خودشان می پیچند و از هم چیز شاکی هستند. مدام روش زندگی شان را عوض می کنند و  دوستانشان را و طرز نگاهشان را. آدمهایی که کلمه کلیدی زندگیشان عشق است و پریشانی های مدامشان را به آن نسبت می دهند.اینها به تو دنیایی را نشان می دهند که بعد ندارد، زمان ندارد، نهایت ندارد. این آدمها به تو هیچ چیزی اضافه نمی کنند تنها هر روز بخشی از روحت را می کاهند. تمامت می کنند و فردا باز با یک روش دیگر به سراغت می آیند. باید از این آدمها دوری کرد. 

 

پ.ن:

- بهترم.  

 

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ آبان۱۳۹۴ساعت 13:3 توسط مرضیه احرامی| |

...

زن های عاشق نمی میرند 

سرگردان می شوند

درون زمان

اتاق

خانه

زنهای عاشق نمی میرند 

تنها چشمان شان را می بندند 

نفس نمی کشند 

قلبشان را نگه می دارند 

تا چشمان تو باز بماند

و قلب تو بزند 

زنهای عاشق سرگردان می شوند 

حول و حوش جهان یک مرد 

( وداد بنموسی) 

 

‍پ.ن

- مهم نیست که قلبت ‍پاره پاره شده مهم این است که ماجرا را با منطق تفسیر کنی. عقل همیشه راهی برای فرار پیدا می کند. همیشه خودش را با منطق لعنتی اش جلو می اندازد و مشکل را حل می کند.

- در خموشی های من ...!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱ آبان۱۳۹۴ساعت 2:58 توسط مرضیه احرامی| |

...

چشمت را باز مي كني و خودت را در حجمي از آدمها و چيزهايي كه دوستشان نداري محاصره شده مي بيني. تلاش مي كني راهي باز كني بين اين همه ناخواسته ها و تحميل شده ها و نمي تواني. كوچكي. درست مثل اينكه بخواهي با دست صخره اي را جابجا كني. يا بخواهي همه تلاشت را براي تغيير يك غير ممكن بكني و خودت هم بداني كه ته ماجرا چيز خوبي نيست. ته ماجرا هيچ چيز نيست. دلم مي خواهد بخوابم و ده ساله در يك بعد از ظهر گرم تابستان در آغوش مادرم از خواب بيدار شوم. دلم مي خواهد بخوابم و بيدار نشوم. 

نوشته شده در دوشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۴ساعت 16:2 توسط مرضیه احرامی| |

...

پاييز فصل شروع كردن است براي من. بويي كه توي هوا مي پيچد، برگهاي شيدا كه مي رقصند و مي بارند و باران و بوي خاك همه اش مناسب يك شروع است. شروع خواندن كتابهاي جديد، شروع فكرها و كارهاي جديد. شروع نفس كشيدن زندگي. پاييز حالم را خوب مي كند. همه حس هاي سرگردان و گمشده ام را بر مي گرداند و دلم را خوش مي كند. پاييزتان را نفس بكشيد و كارهاي خوب شروع كنيد. 

 

پ.ن:

- ندارد. 

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر۱۳۹۴ساعت 16:21 توسط مرضیه احرامی| |