X
تبلیغات
گنجشک خیس

گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

زمانی به جسم آدمی تجاوز میشود و گاهی به روحش و بی شک نوع دوم بسیار دردناکتر است.


پ.ن:

_ ندارد! 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 21:57 توسط مرضیه احرامی| |

...

 گوش ماهی ها 

به گوشهایم چسبیده اند

دریا در من 

سر به صخره می کوبد 

نهنگ افسرده ی تنم

خودش را به خشکی رسانده

دارد می میرد! 


پ.ن:

- از این همه بی اعتنایی آدمها به زندگی، به روزها که می گذرد، به زمستان‌، به دردهای همه گیر،‌ به عشق، دلم می گیرد. 

- من به تو فکر می کنم. 


نوشته شده در سه شنبه 24 دی1392ساعت 16:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

در من بزرگ می شوی 

استخوانهایم را می شکنی 

از پوستم بیرون می آیی 


با چشم های من گریه می کنی 

با لب هایم

دلم 

دوست می داری 


پوسته ی فراموش شده ای هستم

تو را 

با خود همه جا می برم! 


پ.ن:

- در من بزرگ شده ای ! 

- من گم شده ام!‌


نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 15:8 توسط مرضیه احرامی| |


...

دستش را روی دستهایم می گذارد


تنهاتر می شوم

با اندوه ! 


پ.ن:

- بی بی هم رفت.

- دوستی عمیقی است بین ما. 

- چطور می شود یکی از این همه آدمی که من هر روز می بینم تو نباشی؟ یعنی شهر اینقدر بزرگ است؟

- مادرم گل نرگس دوست داشت. 


نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1392ساعت 13:11 توسط مرضیه احرامی| |

...

بعضی آدمها خیلی آدم اند. خیلی بیشتر از معمول این روزگار. آنقدر که به خودت، به این روزها، به این شهر، به این مردم مدام و مکرر شک می کنی. آنقدر خالص و عجیب اند که یک چیزی توی قلبت جابجا می شود انگار. یک چیزی که گم شده است و گاهی گداری یکی بیدارش می کند. بعضی آدمها خیلی خوبند،‌آنقدر که دلت می خواهد بنشینی و همه غصه ها و خنده هایت را ، همه آرامش و زندگی ات را فدایشان کنی. دلت می خواهد بنشینی و نگاهشان کنی تا دلت خنک شود. بعضی آدمها آنقدر آدمند که همه بدی ها را از یادت می برند. 


پ.ن:

- خیلی شلوغم. خیلی زیاد. پر از خط و ربط و کار و بار و یار و غار. 

- من عاشق همه آدمهای آدمم. 


نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392ساعت 12:59 توسط مرضیه احرامی| |

… 


شهر بزرگ شده است. آدم ها بزرگ شده اند. فاصله بزرگ شده است. تو / درست چند قدم آنطرفتر نفس مي كشي/ توي همين شهر/ شهر اما بزرگ شده است.




نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 2:37 توسط مرضیه احرامی| |

...

...

رفتن فعل تلخی است

با هر زبانی که صرف شود

آغاز دربه دری است


تا گلو در غم فرو رفته ام

رفته ام! 


پ.ن:

- دست من نیست که همه آدمها شبیه تو شده اند باز. این آدمها، این شهر، این پیاده روها پر شده است از تویی که رفته ای اما هستی. تویی که جا خوش کرده ای توی همه لحظه هایم. عذاب بزرگی است! 

- ... ! 

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1392ساعت 22:7 توسط مرضیه احرامی| |

...

مادرم را دوست داشتم. يك بخش خيلي عميق و بزرگ از زندگي ام بود. يك چيزي شبيه خورشيد براي عالم.  مادرم را دوست داشتم. دستهايش را و بوي مهرباني كه لاي موهاي زيبايش مي پيچيد . ترانه بود برايم. سرخوشي مدام و مكرر. با هم توي باغچه بنفشه مي كاشتيم. مادرم بنفشه هاي زرد را دوست داشت. موهايم را شانه مي كرد. مي بافت و بنفشه هاي زرد را مي كاشت لاي موهايم. موهايم را دوست داشت. بلندي مواج موهايم را كه شبيه خودش بود را. مادرم مرا دوست داشت. نگاهش نگاه بودا بود. آرامم مي كرد و دستهايش، دستهايش كه گرم بود و يك حس عميق مهربان را مي ريخت توي دلم. دستهايش را كه آوار هزار ساله را از دلم مي برد. مادرم را دوست داشتم. وقتي دلم مي گرفت كافي بود سرم را بگذارم روي زانوهايش. كافي بود صدايم كند. كافي بود سرش را بچرخاند و نگاهش را بريزد روي تنم. غصه ها دود مي شد. تمام مي شد. دلم گرفته ! 



نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1392ساعت 23:35 توسط مرضیه احرامی| |

...

مردن 

روي ديگر سكه دوست داشتن تو بود

زندگي ام در هوا چرخيد

به زمين نرسيده

تو رفته بودي

و كلاغها

تكه هاي قلب مرا 

دهان گرفته 

به لانه هايشان مي بردند. 


پ.ن:

- شبيه اندوهي كه توي لبخند تو بود توي چشم هاي من هم هست. 

- غمگينم.

- باز همه آدمها شبيه تو شده اند، اين ديوانه ام مي كند!‌



نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1392ساعت 16:15 توسط مرضیه احرامی| |

...

گنجشکی در گلویم لانه کرده

وقتی تو نیستی 

ترانه هايش را پنهان مي كند

ميل پريدن

در هيچ آسماني ندارد


بايد برگردي

هواي زندگي ام را عوض كني

ترانه ها

در تنم درد مي كشند!‌


پ.ن:

- سرخوشي با پاييز آغاز ميشود. با بوي تنش كه سر مي خورد روي پوستت. با خنكي دلچسبي كه از پنجره مي ريزد توي اتاق. 

- تو كجايي؟ 


نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1392ساعت 0:0 توسط مرضیه احرامی| |