گنجشک خیس

مادرم می گفت: صبور باشید - یخ ها آب می شود !

...

هيچ چيزي اتفاق نمي افتد كه فراموش شود. حتا اگر فكر كني لاي روزها و شب ها و رفتن ها و آمدنها فراموش كرده اي يك لحظه يك لحظه كوتاه كوتاه همه چيز به هم مي ريزد. در اوج فراموشي هاي روزت وقتي چشمت به تقويم روي گوشي موبايلت مي افتد و تاريخ را مي بيني همه چيز به هم ميريزد. من تلاشم را مي كنم،‌تلاشم را براي به ياد نياوردن. براي خودم را به كوچه علي چپ زدن. براي زندگي كردن با روال معمول. براي فكر كردن به روزهايي كه قرار است بيايد و قرار است شكل ديگري داشته باشد. من تمام مدت تلاشم را مي كنم كه به ياد نياورم. اما همه چيز در يك لحظه خراب مي شود. من تاريخ را مي بينم، قلبم تند مي زند و اشك توي چشمهايم راه باز مي كند. ششم شهريور جوري حالم را دگرگون كرد كه ترسيدم. من دارم با يك هذيان ديوانه وار زندگي مي كنم. چيزي كه حتا وقتي نيست هم هست. چيزي كه وقتي فكر مي كنم تمام شده است هم جايي توي تنم زبانه مي كشد. مي ترسم. 

 

پ.ن:

- چيزي تمام نشده، همه چيز در يك لحظه متوقف شده است.  

نوشته شده در شنبه ۷ شهریور۱۳۹۴ساعت 15:43 توسط مرضیه احرامی| |

...

درختها را سر بريده بودند 

درخت قرارمان را 

پيدا نمي كردم

ساعتم 

روي بعد از ظهر فراموشي خوابيده بود

دير يا زود قرارمان را نمي دانستم

شايد

تو زير درخت نشسته بودي 

ساعتت را نگاه مي كردي 

من اما 

لاي كوچه هاي خوابم 

گم شده بودم. 

 

پ.ن:

- دارم به خودم فكر مي كنم. به خودمان. به اين روزها كه مي گذرد و رد پايي نمي گذارد. دارم به خودم فكر مي كنم و رد پاهايي كه دلم مي خواهد به جا بگذارم.  دارم به خودم فكر مي كنم. 

- تو آسمان مني و من هر روز و شب به تو فكر مي كنم. 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۵ شهریور۱۳۹۴ساعت 13:10 توسط مرضیه احرامی| |

...

سرم را به هر طرف مي چرخانم تو ايستادي. ايستاده اي و نگاهم مي كني. ايستاده اي بالاي همه اين روزهاي شلوغ و مكرر، اين روزهاي داغ و بي ثمر و مرا نگاه مي كني. سرم را مي چرخانم مي روي آن سو تر مي ايستي. همه آدمها شبيه تو شده اند باز. همه جا هستي و مرا ديوانه مي كني.

 

پ.ن:

- نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من خسته سراغ مي گيرد. ( سيد علي صالحي)

- لوبياي سحرآميز من دارد بزرگ مي شود. با ريشه و برگ و عشق.

 

نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:43 توسط مرضیه احرامی| |

...

 گريه مي كنم

 قلبم تكه ابري است،

مي بارد

تمام مي شود

 

باران توي رگهايم 

بالا و پايين مي رود

تو اما، 

زمين سردي شده اي 

كه رودخانه هم 

حاصلخيزت نمي كند !‌

 

پ.ن: 

- بي تابم و چيزي توي تنم دارد بزرگ مي شود. دارم تكثير مي شوم.

- دوري خيلي دور. دلم ميخواهد براي اين همه دوري اشك بريزم.

- باز هم همان ماجراي هميشگي. 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مرداد۱۳۹۴ساعت 14:35 توسط مرضیه احرامی| |

...

دیروز، کل روز و شب عکس های قدیمی را مرور می کردم. عکس های سالهای دور، نزدیک. همین چند ماه و چند سالی که گذشت. رد زمان روی همه چیز می افتد. من درد را در همه سالهایی که گذشت با همه تنم، جانم ،روحم لمس کردم. من همه قدرتم را این روزها که کمتر گریه می کنم و بیشتر فکر به دردهایی مدیونم که روحم را شکست و ساخت. من همه هر روز افتادن و بلند شدن هایم را به اشک های شب های سرد زمستانهای تنهایی و غربت و غم مدیونم. این روزها با همین قلبی که می تپد و همین دستها که می نویسد و همین تنی که طوفان ها را گذرانده همه دنیا را به مبارزه می طلبم. انگار که قدرتمندترین روی زمینم. با همین قلب. با همین قلب. با همین قلب. 

 

نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 19:19 توسط مرضیه احرامی| |

...

 پاکت نامه باز شده ای ست 

دوست داشتن،

رازهایش فاش شده

هر کلمه در دست کودکی 

به سویی می دود

 

قلبم در دستهایم می تپد

بال در آورده 

پرواز می کند. 

 

پ.ن:

- آرامشم را با تمام دنیا عوض نمی کنم. حس خوب خانه و دوست داشتن و چایی و آفتاب و مهربانی را.

- گفت دنیایم را دوست ندارم. گفتم دنیایت را عوض کن. 

- تو آسمان منی!

 

نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 11:40 توسط مرضیه احرامی| |

هزار روز گذشته است

امروز بچه ها شعار می دادند هزار روز گذشته است. هزار روز؟ هزار روز از نبودنهای کشدار ، از بی تو بسر شدنهای دلتنگ. هزار روز گذشته است که تو هر روزش دیرتر و دورتر شده ای. دورتر از کتانی ها و پیاده روها و دل من. دل بی سامان من!‌

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 0:11 توسط مرضیه احرامی| |

...

مدام به خودم هی می زنم که چیزهای خوب یادم نرود. مدام چشمهایم را می بندم و به دلم یاد می آورم که چیزهای خوب و آدمهای خوب و حرفهای خوب یعنی چه. دلم شده است یک تکه سنگ کوچک و تنها. می تپد اما نه سرخوشانه . حس می کنم دارم خودم را فراموش می کنم. یا شاید فراموش کرده ام، فراموش شده ام. جهان با همه پهناوری و بزرگی اش شده است یک کف دست، یک کاناپه، یک اتاق، یک خانه. و من روح سرگردانی که مدام راه می روم، فکر می کنم، با خودم حرف می زنم و خوشحال نیستم. این روزها حتی غمگین هم نیستم. این روزها هیچم. یک هیچ بزرگ و کشدار. 

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ آبان۱۳۹۳ساعت 15:26 توسط مرضیه احرامی| |

...

بلعیده است مرا 

شهر

نهنگ سیاه وحشی 

در آبهای آزاد

 

من ماهی رودخانه تو بودم!

 

پ.ن:

- انگار که دنیا دارد تمام می شود. انگار که هیچ به هیچ!

- چطور می شود که آتشفشانی آنگونه، اینگونه سرد شود، سرد ؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 11:46 توسط مرضیه احرامی| |

...

زمین گرد نیست

مثلثی است که اضلاعش 

دستان توست

جایی که من را 

از تمام جهان 

جدا کردی


زمین

مشتی کوچک است 

تپنده و تاریک 

که در میان تنم 

رد پاهای تو را 

حبس کرده است! 


پ.ن:

- به تو فکر می کنم!‌


نوشته شده در جمعه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 14:1 توسط مرضیه احرامی| |