تبليغاتX
گنجشک خیس
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 

 

...

دوست داشتن تو

رويايي ناتمام است

 

زنگي به صدا در مي آيد

كودكي فرياد مي زند

 

بيدار مي شوم

تو رفته ای !

 

پ.ن:

- ندارد !

 - یک چیزی وجود دارد توی این مملکت به اسم اینترنت که ای کاش وجود نداشت و خیال همه راحت می شد. به خدا!!

 

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت11:7توسط مرضیه احرامی | |

 

...

اونایی که اون بالا نشستن !

صدا می رسه ؟؟

 

پ.ن:

- یک چیزی توی این مردم وجود دارد که حال آدم را خوش می کند. یک چیزی مثل غیر قابل پیش بینی بودن و من عاشق این سیستم هستم!

- من نشانه هایم تمام شده است. دیگر هیچ نشانه ای برایت نمی فرستم. نوبت توست که اگر نه ، که اگر نشانه ای نیست ، که اگر همین، من دارم می روم دنبال خودم که اگر رفتم دیگر برنمی گردم.

- یک آدمهایی توی این دنیا هستند که تکلیفت با آنها اصلا معلوم نیست که دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار از دستشان!!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت15:48توسط مرضیه احرامی | |

 

...

خودم را پست مي كنم

يك جمله كوتاه

روي يك تكه كاغذ

بسته به پاي كبوتري

آواره ي تمام آسمان

 

نشاني ات را نمي دانم!!

 

پ.ن:

- من خیلی وقتها دلم می گیرد که یک آدمهایی یک طرفه می روند به قاضی و راضی یا ناراضی بر می گردند. خب اجازه دهید آن طرف دیگر از خودش دفاع کند. حرفهایش ر ا گوش کنید. بعد بروید به سلامت!

- دو تا گلدان قهوه ای خریدم. یک روزی که از یک پیاده روی طولانی بر می گشتم. توی این گلدانها نخل مرداب کاشتم. از آن گلهایی که باید مدام آب داشته باشند و خیلی خوشگل هستند. آن گلها دارند رشد می کنند. گفتم که در جریان باشی!

 

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت10:14توسط مرضیه احرامی | |

 

...

 

درخت سیبی که توی باغچه کاشتی خیلی بزرگ شده است. پنج سال گذشته و امروز همان صبحی است که آمبولانس آمد تو را برد و دیگر هیچ گاه ندیدمت. هیچ گاه.

 

پ.ن:

- گاهی فکر می کنم چرا آدمی با این همه غصه و درد مدام از هم نمی پاشد. چه سخت جانی عجیبی داریم ما آدمها!!

- می خواهم اسمت را خط بزنم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت9:36توسط مرضیه احرامی | |

 

...

 

گاهي

وقتي كه مي رسي

جفتت توي لانه مرده است

 

 

( زمستان بود

سرد

و هيچ كس نبود كه مرا دوست داشته باشد )

 

گاهي وقتي كه مي رسي

جفتت توي لانه مرده است

 

( بهار بود

من تنها بودم )

 

گاهي وقتي كه مي رسي

دير شده است

و يكي

يك گوشه اي

مرده است

 

( من) !

 

پ.ن :

- ... !!!

- من اگر نیستم به خاطر یک چیزی است که یک جایی وجود دارد و اسمش خانواده است. من اگر نیستم به خاطر یک چیزی است که توی دلم وجود دارد و اسمش اخلاق است. من اگر نیستم به خاطر این است که دلم می خواهد همه چیز همین جوری باشد. من اگر نیستم دلیل نمی شود نباشم. هستم.

 

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت16:27توسط مرضیه احرامی | |

 

...

یک آدمهایی توی زندگی ما هستند که زیاد نیستند. یعنی سالی یکی دوبار می بینمشان. سه چهارماهی یکبار زنگ می زنیم به هم و ماهی یک اس ام اس احوال پرسی و دلتنگی رد و بدل می کنیم اما با همه اینها آدمهای پررنگی هستند. یعنی خیلی وقتها بهشان فکر می کنیم. خیلی وقتها دلمان برایشان تنگ می شود و وقتی توی ذهنت می گردی دنبال یک دوست خوب آنها جای خوبی نشسته اند و برایت دست تکان می دهند. آقای یواش یکی از آن آدمهاست. از آن آدمهایی که وقتی بعد از مدتها صدایش را می شنوی تازه یادت می آید که چقدر دلت تنگ شده است برایش. حالا آقای یواش دارد خیلی آهسته و بدون عجله چمدانهایش را می بندد تا چند ساعت دیگر برود . آقای یواش دارد می رود با یک عروسک سرخابی یواش تر از خودش که یعنی یادگاری. آقای یواش دارد می رود تا درس بخواند، کار کند و یواش یک جای دیگر زندگی کند. آقای یواش اشک توی چشمهمایش جمع شده بود دیروز که دیدمش و یواش یواش قهوه ترک را مزه مزه می کرد. آقای یواش دارد می رود. می دانم هنوز چمدانشهایش را نبسته. هنوز پروژه آخرش را تحویل نداده و از خیلی از دوستانش خداحافظی نکرده اما یواش یواش همه کارها را انجام می دهد و به موقع می رود. بدون تآخیر.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت15:53توسط مرضیه احرامی | |

 

...

 

سنجاقم كرده اي به ديوار

دور قلبم خط كشيده اي

 

چايي ات را مي خوري

ساعتت را نگاه مي كني

در را مي بندي

  

كليدهايت را جا گذاشته اي

بر مي گردي!

 

پ.ن :

- یک روزهایی توی زندگی آدم هست که همه اش خسته است. انگار همه کارها یکباره ریخته است روی سرش. من این روزها همه اش خسته ام. کمبود خواب دارم. چشمم سیاهی می رود. سرگیجه دارم و عاشق این هستم که چهارشنبه که تعطیل است یکی دو ساعت اگر بشود بیشتر بخوابم. خیلی خسته ام.

- یک روزهایی توی زندگی آدم هست که همه اش خسته است و درست توی همین روزها همه دوستان عزیز با تو کار دارند که فلان کار را اگر می شود... و تو که از همان کلاس اول یاد نگرفتی بگویی نه دنیا روی سرت خراب است.

 - یک آدمهایی توی این دنیا هستند که آنقدر روانی هستند که فکر می کنی چرا باید پشت میز یک اداره نشسته باشند که امکان حمله و کشتن مردم فراهم می شود. یک آدمهایی که آنقدر روانی هستند که تو فکر می کنی نکند این میزی که آنها پشتش نشسته اند یکی از تختهای تیمارستان است و تو خبر نداری.

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت6:39توسط مرضیه احرامی | |

 

...

 

سکوت !!

 

پ.ن :

- یک آدمهایی توی زندگی همه ما هستند که فقط و فقط وقتی سراغت را می گیرند که یا کاری داشته باشند یا خودشان دلشان بخواهد. در باقی موارد اصلا برایشان مهم نیست که مثلا شاید یکی دلش تنگ شده باشد برایشان و گوشی موبایلشان فقط وقتی جواب داده می شود که خودشان دلشان بخواهد. یک آدمهایی که تو نمی فهمی باید جز دوستانت قرارشان بدهی یا نه؟ یک آدمهایی که اصلا نمی فهمی که چه!!

- یک آدمهای دیگری هم هستند که باز هم صیغه بودنشان را نمی فهمی. از بس که خودشان هم نمی دانند. آدمهایی که با خودشان هم روراست نیستند که نمی دانند همه چیز برای چه!!

- یک آدمهایی دیگری هم هستند که وقتی گفتند دوستی تا آخرش هی هستند. نه این که مدام به یادت باشند اما هر وقت به یادت افتادند نشان می دهند به تو و این نشان دادن همیشه به موقع است.

- یک آدمهای دیگری هم هستند که اصلا دلم نمی خواهد در موردشان حرف بزنم.

 

 

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت4:31توسط مرضیه احرامی | |

 

...

آن لحظه کدام  لحظه بود...آن لحظه ی غریبی که تو سرریز شدی تووی دلم؟

 کدام لحظه بوده که یکهو دیدم که بی تو زندگی يك روز كشدار بي معني است؟

که دیدم صدايت را كه مي شنوم نفس هام به شماره می افتند..

كه ديدم دستم روي شماره ها مي لرزد ...

كه ديدم شعرهايم همه اش شده است تو...

كدام لحظه بوده كه دلم خواست پياده روها طولاني شود. آنقدر طولاني كه تا خانه تمام حرفهايم را برايت گفته باشم!

کدام لحظه بوده که من شیفته ی این شیوه ی تماشای تو تووی زندگیم شدم؟

که دیدم بی تو مي شوم يك آدم ديگري كه هي دلش گرفته و هي بغض مي كند و هي منتظر است.

كه حالا كه پاييز از لاي در خودش را  به من مي رساند و ديوانه ام مي كند دلم برايت تنگ شده باشد.

من يادم نمي آيد كدام لحظه بود؟ چه روزي بود؟ توي كدام خيابان؟ كجاي خيالهاي من؟ لاي كدام كتاب؟ كنار كدام واژه. يادم نمي آيد . تو يادت هست؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت12:54توسط مرضیه احرامی | |

 

...

برگ سبزی جا مانده است روی دیوار

پاییز هم نمی تواند کاری بکند

باید دیوارها را خراب کنید!

 

پ.ن:

- یک آدمی توی زندگی من است که یک رابطه مستقیمی با پاییز دارد. یعنی تمام روزهای پاییز من دلم برایش تنگ می شود. حتی وقتی کنارش نشسته باشم. یک آدمی توی زندگی من است که خود پاییز است.

 

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت11:8توسط مرضیه احرامی | |